عکس ظهر یک روز آفتابی در فصل زمستان در بیرون یک مسجد، که چهار پسر بچه؛ شاگردهای بازار؛ روی زمین نشسته و در حال خوردن نان و پنیر و حلوا هستند. در تصویر یک مرد روحانی و معمم در کنار آنها ایستاده

داستان شماره ٩۵٧ : حکایت نان و حلوا از قابوس نامه

ارزش عزت نفس انسان از هر لقمه نانی بالاتر و والاتر است. صد افسوس که برخی عزت نفس آدمی را به خاطر اندک مال دنیا، از دست می دهند

در یکی از روزهای زمستان، یکی از علمای معروف برای نماز ظهر به مسجد رفت و در صحن مسجد قدری در آفتاب ایستاد تا گرم شود و در کنار آفتاب، چهار پسربچه از شاگردان بازار نشسته بودند و ناهار می خوردند. یکی از آن ها نان و حلوا می خورد. دومی و سومی نان و پنیر می خوردند و چهارمی نان خالی می خورد.
یکی از آن ها که نان و پنیر داشت به آن یکی که نان و حلوا داشت گفت: من هم حلوا می خواهم، یک کمی حلوا هم به من بده.
پسرک حلوایی گفت: اگر سگِ من باشی و صدای سگ بکنی، حلوا می دهم. او هم مانند سگ، صدایی کرد و قدری حلوا گرفت و همه خندیدند.
سومی گفت: من هم حلوا می خواهم، به من هم بده.
پسرک حلوا خور گفت: اگر الاغ من باشی و صدای خر بکنی حلوا می دهم. او هم مانند الاغ، صدایی کرد و قدری حلوا گرفت.
پسرک چهارمی که نان خالی می خورد گفت: حالا که به آن ها حلوا دادی به من هم بده. پسرک حلوایی گفت: اگر گربه من باشی و معومعو بکنی حلوا می دهم.
جواب داد: نه، من گربه کسی نمی شوم ولی حلوا هم می خواهم! تو که حاضری حلوا بدهی همین طوری بده.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

کسانی که آهسته می روند، اگر همواره در راه راست قدم بردارند، از آنان که می شتابند و به بیراهه می روند بسیار بیشتر خواهند رفت

thin-seperator.png

حلوایی گفت: نه، رسمش همین است. اگر گربه نیستی از حلوا خبری نیست. اگر حلوا می خواهی باید گربه من باشی.
پسرک فکری کرد و گفت: صبر کن من از این آقا که دارد تماشا می کند، می پرسم تا ببینم حلوا خوردن به گربه شدن، ارزش دارد؟
بعد رو به مرد دانشمند کرد و گفت: آقا، آیا به عقیده شما گربه باشم و حلوا بخورم بهتر است یا خودم باشم و نان خودم را بخورم؟
مرد دانشمند جواب داد: فرزند عزیزم، نمی دانم به تو چه جوابی بدهم. تو بچه ای و دلت حلوا می خواهد و حرف های شما هم خیلی جدی نیست. اما این را می دانم که من خودم سی سال است حلوا نخورده ام و می بینی که چیزی از دیگران کم ندارم و مردم هم به من احترام می گذارند، همسایه ایی هم دارم که هرروز حلوا می خورد و پیش هیچ کس هم عزیز و محترم نیست.
پسرک گفت: حالا که این طور است من هم، نان خودم را می خورم و حلوا نمی خواهم. وقتی آدم می تواند سی سال حلوا نخورد، صد سال هم می تواند!
پس چرا سگ کسی باشد؟! چرا خر کسی باشد؟! چرا گربه کسی باشد؟!

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٧۴ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : سه شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۲۸
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
سنگریزه سفید یا سیاه و ازدواج پیرمرد طمع کار با دختر مقروض
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی