عکس گوشت گوساله خام که به صورت وقه ورقه بریده شده و هر تکه گوشت بر روی بشقاب مانندی است و کنارش سبزی دیده می شود. تصویر گوشتها روی میز است

داستان شماره ۵٠٣ : پیرزنی در قصابی و جوانی که برای سگش گوشت می خرید

داستان پندآموز انتقادی از دنیای ثروتمندان و مقایسه همزمان با شرایط نیازمندان

توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد. یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم، قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم.
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش. همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفاً به اندازه همین پول گوشت بدین آقا.
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان.
پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر، اشکالی نداره، ممنون.
قصاب آشغال گوشت های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم. اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می کرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینا رو واسه سگتون می خواین؟
خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

هیچ کس تا به امروز برنامه ای برای چاق شدن، شکست خوردن و یا احمق بودن ننوشته است! چرا که این چیزها وقتی اتفاق می افتند که شما برنامه ای نداشته باشید.

thin-seperator.png

آقای جوان گفت: بله، آخه سگ من این فیله ها رو هم با ناز میخوره، سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!
خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر، شکم گرسنه سنگم میخوره.
آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟
خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا. اینا رو برای بچه هام میخوام آبگوشت بار بذارم، خیلی وقته گوشت نخوردن!
با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد. یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر.
خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟
جوون گفت: چرا مادر.
خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر.
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستانی از دیوان بلخ : خر ما از کرگی دم نداشت(1)
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی