عکس تابلو نقاشی از دو کبک پاقرمز در کنار هم. در تصویر این دو پرنده زیبا دارای نوک قرمز و بالهای قهوه ایی در میان برف زمستان هستند. اطراف آنها تپه یا دامنه های کوهستان است

داستان شماره ٨١۴ : داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل

داستان جالب راهزنی که فردی بیگناه را کشته بود و فقط کبکهای بیابان شاهد قتل بودند و به کیفر خود رسید

شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد. پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد.
امیر علت این خنده را پرسید؟
مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه را بر کسی بستم. آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم. اما من مصمم به کشتن او بودم! در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم.
امیر (حاکم، ملک، پادشاه) پس از شنیدن داستان رو به مرد کرد و گفت: کبکها شهادت خودشان را دادند.
بعد امیر دستور داد گردن آن مرد را بزنند.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

پشت دیوار بلند عشق توقف نکن، فرصت در گذر است، راز گذشت را بیاموز و بگذر.

thin-seperator.png

اصل حکایت از کشکول شیخ بهایی
صاحب حیوه الحیوان هنگام ذکر نام کبک، نقل می کند که یکی از سران کرد، بر سر خوان یکی از ملوک مهمان شد. دو قطعه کبک بریان شده را دید و از مشاهده آنها خندید.
حضار مجلس از خنده بیجای او سوال نمودند.
گفت: در ایام شباب، به رهزنی اشتغال داشتم. در حالتی که چابک سوار حرص و آز، سمند جهدم را به ربودن طوق قمری و تاج تارک هدهد، در تک و تاز می داشت، به تاجری رسیدم. شاهباز بلند پرواز طمع، چنگ و چنگال را به هوای طعمه مال و منال او تیز کرده، آنچه از نقد و جنس همراه داشت، از او گرفتم و همت بر قتل او گماشتم تا به مکان آخرتش راهنمایی کنم. چندین عجز و لابه نمود، سودی نبخشید. پیش از حلول اجل به جانب کوهی که دو کبک در آن می خرامیدند، نگاه کرد و گفت: ای کبک ها شاهد باشید این قطاع الطریق، بی جرم و جنایت مرا به قتل می رساند.
حال که کبک ها را دیدم، یادم از کشته خویش آمد و به حماقت تاجر خندیدم.
ملک را از این واقعه، آتش قهر و غضب مشتعل شد و خرمن صبر و سکون از یاد رفت. همان دم به شهادت کبک ها، به تیغ آبگون، برات عمر او را در صفحه خاک شستشو دادند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴١ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۹
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی