عکس تابلو نقاشی مینیاتور از سلطان محمود غزنوی که در حال پوشیدن ردای هدیه گرفته شده از جانب القادر خلیفه عباسی است. در تصویر درباریان پادشاه نیز دیده می شوند

داستان شماره ٨٩۴ : کار خوبه خدا درستش کنه داستان گدای چاپلوس و سلطان محمود غزنوی

داستانی از تاریخ دوران پادشاهی سلطان محود غزنوی که هم اکنون بین مردم به صورت ضرب المثل درآمده است

در زمان سلطان محمود غزنوی دو گدا بودند، یکی از آنها گدایی بسیار چاپلوس بود و دیگری فردی آرام و ساکت. گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیرانش را می دید بسیار چاپلوسی و تملق می کرد و از سلطان محمود تعریف می نمود و البته صله و هدیه می گرفت ولی آن دیگری چیزی نمی گفت و همیشه ساکت بود.
روزی گدای چاپلوس به گدای ساکت گفت: چرا تو وقتی شاه رو می بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پول و صله داده بشه؟
گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟!
از طرف دیگر برای سلطان محمود این سوال پیش آمده بود، که چرا یک گدا ساکت است و چیزی نمی گوید؟! وقتی از اطرافیان خود پرسید. به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟
سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که اینطوری فکر می کنه فردا مرغی بریان شده که در شکمش الماسی باشد را به گدایی که چاپلوسی می کند بدهید تا بفمد سلطان محمود خر کیه؟!

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

در بین تمامی مردم، تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده، زیرا همه فکر می کنند به اندازه کافی عاقلند.

thin-seperator.png

صبح روز بعد همین کار را انجام دادند غافل از اینکه وزیر بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق سیر است.
پس وقتی که مرغ بریان شده را به او دادند او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی و او گفت سه سکه.
گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه زنی مرغ بریان را بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.
لقمه اول را که خورد چشمش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می کنم از فردا دیگه همدیگر را نبینیم!
فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می کند از او پرسید چرا هنوز گدایی می کنی؟
گفت: خوب باید خرج زن و بچه ام را در آورم.
سلطان محمود با تعجب پرسید : مگر ما دیروز برای شما تحفه ای نفرستادیم؟
گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکند، وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ را بفرستید بوقلمونی آوردند و من خوردم چون من سیر بودم مرغ را به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم.
سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به قصر بیاریدش!
در قصر به گدا گفت: بگو کارو باید خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه!
گدا این را نمی گفت و سلطان محمود می گفت بزنیدش تا بگه!
سلطان خطاب به گدای چاپلوس میگفت : من می گم تو هم بگو: کار خوبه خدا درستش کنه سلطان محمود خر کیه ؟

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان سرعت یک کارمند در رسیدن به منزل و علل کم کاری کارکنان
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی