من در کلاس سوم دبستان که درس می خواندم بچه بسیار درسخوان و تر و تمیز و منظمی بودم. یک روز مدیر مدرسه، من و سه، چهار دانش آموز دیگر را که مثل من شیک و تر و تمیز بودند، صدا کرد و پرونده مان را زیر بغلمان گذاشت و از مدرسه اخراجمان کرد!
شب گریه کنان جریان را به پدرم گفتم. فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید؟
مدیر گفت: چون بچه های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند، از مرکز دستور داده اند برای اینکه بچه های سالم، مبتلا به کچلی نشوند، هر بچه کچلی را که در مدرسه هست؛ اخراج کنیم.

اگر نمی توانید پرواز کنید، بدوید. اگر نمی توانید بدوید، راه بروید. اگر نمی توانید راه بروید، سینه خیز بروید. هر کاری که انجام می دهید باید رو به جلو باشید.
پدرم به مدیر گفت: اما پسر من که کچل نیست!
مدیر مدرسه گفت: بله... من هم می دانم که پسر شما کچل نیست، اما اگر قرار بود کچل ها را از مدرسه اخراج کنیم؛ باید درِ مدرسه را می بستیم! این بود که چهار... پنج بچه ای را که کچل نبودند، اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود!
نویسنده: ایرج پزشکزاد
نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:
نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.
نظرات و دیدگاه های خوانندگان:
در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.