عکس یک کاروانسرای قدیمی سنتی در ایران. تصویر مربوط به داخل کاروان سرا است و طاق های آجری زیبا و سنگفرش داخل محوطه درونی کاروانسرا دیده می شود

داستان شماره ٩١٧ : داستان ضرب المثل دزد باش، اما مرد باش، از کجا آمده است؟

داستانی جالب و شنیدنی از جوانمردی یک دزد که به اموال مسافران در کاروانسرا دستبرد زده بود

در روزگاران نه چندان دور، که از هتل و مسافرخانه خبری نبود؛ در راه ها، کاروانسراهایی وجود داشت که مسافران به آن جا می رفتند تا شب در آنجا استراحت کنند و صبح دوباره به سفرشان ادامه دهند. در میان کاروانسراهای ایران، کاروانسرایی هم بود که همانند یک قلعه و دژ نظامی به حساب می آمد. دور تا دورش را دیوارهای بلند و سر به فلک کشیده ساخته بودند. در ورودی کاروانسرا از جنس فولاد بود و هیچ دزدی نمی توانست وارد کاروانسرا بشود.
تاجرانی که گذرشان به آن کاروانسرا می افتاد، شب ها با خیال راحت می خوابیدند و مطمئن بودند که هیچ دزد و راهزنی نمی تواند وارد آن کاروانسرا بشود. کاروانسرا موقعیت خیلی خوبی داشت، تا این که سه نفر دزد با یکدیگر همدست شدند و تصمیم گرفتند هر طوری شده یک شب به کاروانسرا دستبرد بزنند و به افسانه نفوذ ناپذیری کاروانسرا پایان بدهند.
دزدها کلی نقشه کشیدند تا عاقبت به این نتیجه رسیدند که پشت کاروانسرا تونلی زیرزمینی بزنند و از زیر دیوارهای بلند و محکم کاروانسرا وارد آن بشوند. آن ها روزهای زیادی با بیل و کلنگ کار کردند و راه زیرزمینی کندند تا توانستند از بیرون کاروانسرا، راهی به وسط چاه آب آنجا باز کنند. بعد، در یک شب تاریک، از راهی که در زیرزمین کنده بودند، آرام آرام وارد کاروانسرا شدند و بی سر و صدا مال و اموال مسافران و تاجران را برداشتند و از همان راهی که آمده بودند، برگشتند.
صبح که شد، خبر دستبرد به کاروانسرا مثل توپ ترکید و به گوش حاکم شهر رسید. حاکم خودش شخصا سوار بر اسب شده و به کاروانسرا رفت. باورش نمی شد که دزدی توانسته باشد دیوارهای محکم و بلند، یا درب فولادی کاروانسرا را سوراخ کند. ماموران حاکم هم همه جا را به دقت گشتند، اما اثری از سوراخ و جای پای دزدها ندیدند. حاکم گفت: با این حساب، دزد باید یکی از کارکنان کاروانسرا باشد.

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

می توان حقیقتی را دوست نداشت، اما نمی توان منکر آن شد.

thin-seperator.png

توی کاروانسرا ولوله افتاد. دربان های کاروانسرا را به دستور حاکم زیر مشت و لگد انداختند تا به دزدی یا همدستی با دزدها اعتراف کنند. اما از آن جا که سر بی گناه پای دار می رود اما بالای دار نمی رود، بهتر است حاکم نادان را با دربان های بی گناه رها کنیم و برویم سراغ دزدها.
وقتی که دزدها مال و اموال دزدی را به جای امنی رساندند، به کاروانسرا برگشتند تا ببینند چه خبر است. دزدها زمانی به کاروانسرا رسیدند که دربان های بیچاره را شلاق می زدند. فریاد و فغان آن ها به آسمان بلند بود. رئیس دزدها از دیدن این صحنه ناراحت شد و با خود گفت: خدا را خوش نمی آید که آن بیچاره ها به خاطر کاری که نکرده اند شکنجه شوند.
جلو رفت و با صدای بلند گفت: دست نگه دارید!
همه رو به سوی این تازه وارد کردند که ببینند چه می گوید او قدمی پیش گذاشت و گفت: آن ها را آزاد کنید آن ها بی گناه اند. من به کاروانسرا دستبرد زده ام.
حاکم رو به او کرد و گفت: تو دستبرد زده ای؟! چطوری؟
رئیس دزدها گفت: من راهی زیرزمینی کنده ام که سر از چاه کاروانسرا در می آورد.
همه به طرف چاه رفتند. حاکم گفت: مال و کالای مسافران کجاست؟ اگر راست می گویی، جای اموال دزدی را نشان بده.
دزد گفت: توی همین چاه است. یک نفر به داخل چاه برود و ببیند.
هیچ کس جرات نداشت به داخل چاه برود بالاخره به پیشنهاد رئیس دزدها، طنابی به کمر او بستند و او را به داخل چاه فرستادند تا اموال دزدی را به بیرون بفرستند. ولی رئیس دزدان از طریق چاه و زیرزمین کنده شده در وسط چاه، فرار کرد!
او به راه زیرزمینی که رسید، سر طناب را به سنگی بست و از راه زیرزمینی فرار کرد. همدست هایش هم آرام آرام عقب رفتند و از در کاروانسرا خارج شدند. مسافران مدتی منتظر ماندند، اما خبری از دزدی که به درون چاه رفته بود نشد.
با هم مشورت کردند و به دستور حاکم، یکی از ماموران با ترس و لرز به درون چاه رفت. او راه زیرزمینی را پیدا کرد رفت و از آن سوی دیوار خارج شد.
هنوز حاکم و مسافران سر چاه جمع شده بودند که مامور با داد و فریاد از در بزرگ کاروانسرا به داخل برگشت. اینجا بود که همه فهمیدند آن دزد راست گفته و از راه چاه، راهی به بیرون کاروانسرا وجود دارد. دربان های بیچاره را از غل و زنجیر آزاد کردند. حاکم قدم می زد و با خودش حرف می زد.
ناگهان یکی از مسافرها که بخشی از کالاهایش دزدیده شده بود، با صدای بلند گفت: من اموالم را به آن دزد جوانمرد بخشیدم. نوش جانش. حلالش می کنم. او دزد باهوشی بود که توانسته چنین راهی را بکند و به کاروانسرایی به این محکمی راه پیدا کند ولی مهم تر از این کارش، مردانگی اوست. او خودش را به خطر انداخت تا دربان های بی گناه را از شلاق و شکنجه نجات بدهد. دزدی کار بدی است، اما اگر کسی کار بدی هم می کند، بهتر است مثل او جوانمرد باشد.
از آن روز به بعد به کسی که کار زشتی انجام می دهد و در عین حال، جوانمردی می کند، می گویند: دزد باش اما مرد باش.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی
به همراه پندهای آموزنده زیبا و کوتاه

هم اکنون ٩٢٨ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۰۷
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
بطری قرص های دارو و زوجی که عاشق هم بودند
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی